متن زیر، دریافتی است.


شب مبعث همراه پدر و مادر رفته بودیم بیرون که کاری برای مامانم پیش اومد و  مجبور شدیم تا کار مامانم تموم شه روبه روی یه مجتمع تجاری پارک کنیم و منتظر بمونیم .

این مجتمع تجاری که به همه چیز شبیه بود الا مکان خرید و فروش خیلی اوضاعش افتضاح بود . من و بابام تو ماشین نشسته بودیم که جای دشمنتون خالی یه صحنه هایی بود که آدم واقعا فکر نمیکرد تو کشور اسلامیه . من زیاد از این موردا میبینم و خیلی هم ناراحت میشم ولی بابام انگار براش عادی شده بود و خودش رو به خوندن یه تبلیغ مشغول کرده بود . جلوی ماشین ما دوتا پسر وایستاده بودن و مدام درحال دید زدن خانومای محترمه ای که با وضع بدی از مجتمع تجاری خارج میشدن بودن و تقریبا به همین هدف هم اونجا بودن . من خواستم به بابام بگم بره تذکر بده که دیدم اگه بگم هم میگه اینا درست بشو نیستن . پس بیخیال ماجرا شدم . ولی ماجرای اصلی از وقتی شروع شد که دوتا دختر با وضع ناجوری از مجتمع تجاری اومدن بیرون . که این دوتا پسر هم دوباره شغل شریفشون(!) رو شروع کردن . اولش فکر کردم دخترا از این وضع ناراضین و الان ه که از جلوشون رد بشن و برن . که با کمال تاسف دیدم نه اینکه نرفتن بلکه اومدن و به فاصله  دو سه متری اینا وایسادن . خیلی صحنه مشمئز کننده ای بود . من که یه دخترم واقعا براشون متاسف شدم . هی به یه بهونه ای میومدن نزدیکتر وشروع میکردن به خنده مصنوعی سر دادن و جلب توجه کردن .  این پسرای محترم هم که قصدشون تفریح کوتاه مدت بود حالا شروع کرده بودن به ناز کردن !!!! بالاخره بعد از چندباری که دخترا تلاششون رو کردن و دیدن نمیشه . با ناز و خرامان خرامان از جلوی ما رد شدن و رفتن .  من از توی ماشین تمام این صحنه ها رو میدم و حتی مکالمه های اونها رو هم میشنیدم . واقعا هم خندم گرفته بود هم عصبی شده بودم هم تاسف میخوردم و از چهره ام هم معلوم بود که خیلی ناراحتم . بابام هر از چندگاهی از توی آینه حالت های منو میدید ولی کاری نمیکرد .

اونجا داشتم به این فکر میکردم که چرا من نمیتونم کاری بکنم و باید حداقل پیاده میشدم و به دخترا تذکر میدادم و یا حتی به بابام میگفتم به پسرا تذکر بده . در همین حال بودم و داشتم یه طرف دیگه رو نگاه میکردم که دیدم یه جوونی با ظاهر مذهبی با یه بیسیم به فاصله پنج-شیش متر از اونا وایساده . که معلوم  بود از اعضاء بسیج مسجد نزدیک مجتمع هست . من از این بیشتر لجم گرفته بود که چرا هیچ عکس العملی نشون نمیده ( ولی اگر من هم جای اون بنده خدا بودم بین این همه منکر نمیدونستم باید به کدوم تذکر بدم و البته که من هم وظیفه م رو انجام ندادم ) . بعد از چند دقیقه دیدم جوون بسیجیه داره آماده میشه که بره و در حین رفتن هم رفت سمت پسرا و یه دستی رو شونه یکیشون گذاشت و با یه حالتی که تحکم داشت بهشون گفت کارتون رو انجام بدید و برید . واقعا خیلی خوشحال شدم . دیدم حداقل یه نفر وجودشو داشت که تذکر بده و از خودم خجالت کشیدم که چرا من کاری نکردم (البته به واسطه بابام). تا من رفتم به بابام بگم که اونم تذکر بده دیدم او جوونا خودشون کم کم از اونجا دور شدن و رفتن . جالبیش این بود که اون جوون بسیجی جثه ش از اون دوتا پسر کوچیکتر بود ولی حرفشو گوش دادن و بعدش رفتن .

 

تازه فهمیدم ترس از نهی از منکر به خاطر اینه که ایمان انسان ضعیفه و اگر یه کم حس انسان دوستی داشتم میرفتم و یه تلنگر به اون دخترا که معلوم بود از روی جهل اینکار رو میکنن میزدم . یا اگه سرنوشت این جوونا برای بابام مهم بود پدرانه از این کار نهیشون میکرد.